شعر از بهزاد محمودی (کاکی)
همه جا ساکت و گرما حاکم .چقدر سایه ها عزیز می شوند.چغولها در به در دنبال سایه.
وای رقص کاسه های زردکی در حبانه هم دیدن دارد.یا کمی دورتر چند ساعتی مشک ها
در مشکلو استراحت می کنند.تا شاید امشب سحری دوباره کارشان آغاز کنند.
نخلهای شکر غرق رطب و حالا وقت عروسی بلبلان فرا رسیده.مردان روستا تا دیر وقت میهمان
سایه های صبح هستند.کسی بیکار نیست اینجا .یکی زنبیل یکی هم فرش تک زیر پاش می سازد.
دود از کپرهای نونی می رود بالا یعنی بعد ش زنها مشتکها چرب می کنند.مشهدی غلام حاج علی با
لیف نخلهاش طناب میسازد و گاهی درنگی شروه سر می دهد شاید گله از روزگار دارد.(ایشان تمام عمر مجرد بودن تادر سن ۸۰سالگی مردن ولی صدای خوبی داشتن )
اگر دانی که فردامحشری نیست
سوال و پرسش و پیغمبری نیست
بتاز اسب جفا تا میتوانی
که فایز را سپاه و لشکری نیست
و وقتی شب فرا می رسد اگر شرجی نباشه وباد شمالی باشه صدای شروه مشهدی علی جواد
بر پشت بامش لالایی می شود برای اهالی روستا.
نظرات شما عزیزان:
محمودی کاکی 
ساعت18:16---14 شهريور 1392
ببخشید عزیز این شعر نیست از اونجایی که گرفتی ناقص برداشت کردی شعرش چیزی دیگه است
s.........r 
ساعت18:15---19 آذر 1391